هزار پـا
برهنــــه
پا برهنـــــه
سنگ قبرم را می بوسند
بارانی ام می کنند
صدایم می زنند
من سالهاست کر شده ام
و هیچ هزار پائی
درون گوشم رخنه نمی کند
کفشهایتان کــــو ؟
اصلاً روی شاخه ای که
سالها همسایه شده
دار زدم
نیایید
دیگر نیایید
این افسانه نیست
من شهرزاد قصه گویی هستم
که هزار شب مرده ام
و هزار و یکمین شب
خدا را
کشتم
تازیانه باران بر کفشهای فقر
سکوت فالهای حافظ
این بار
نیزه های در دست ستاره ها
ماه را
به وکالت تو می آورند
گمان می کنی سوختن تو
ماه را
از همسایگی خدا دور می کند ؟
و رخساره زرد تو آیا
زمین را به استقبال ماه
می برد ؟
هنوز کفشهایت گیج اند
باران بزن!
ماه نمی خواهد بمیرد
و چکش خدا بر دستانش
بی کار است

به نام ایزد پاک
چگونه از این همه دور مرا میبینی؟
لبانم را دوست دارم
گاهی کشیدن سیگار
کشیدن سرک
کشیدن به هپروت
قُرق سکوت را میشکند
تو درچشمان مصلوب من خنده را
غرق می شوی
شاید غرق شدن
در مسیح هم رخنه کرده
دستانت را بالا نبر
دیگر نمیبینم
و تو در قلب همیشه میروی
چگونه ازاین همه دور مرا
میبینی؟