هرشب کارم شده بود ساز دهنی زدن یه عادت .باید ذهنم لبام تکون میخوردند
اه خفش کن!بابا خستمون کردی.بذار حکممون رو بازی کنیم اینو بنداز اونور.آره
اوناحکم رو به بازی گرفته بودند.تا حکم چی باشه؟فرقی نمیکنه.هرهر تو دلم
میخندیدمو برمیگشتمو ادامه میدادم.
مریم عیسا به بغل به ساز من گوش میداد یه لالایی هم برای عیسا شده بود
حتا فرشته هایی که با ویولن دورش نشسته بودند مجسمه شده بودند هرشب
باخ.بتهون.بیتلو .روحانی ویانی با صدای سازدهنی بیخواب میشدند ویه آهنگ
میساختند .
روزها گذشت شب ها گذشت تا اینکه سازدهنیم رفت تو پارک خاطره ها و شروع
کرد به زدن.انگار میدونست این آخرین صدایی که با دهن من ازش در میاد .منهم
میلرزیدم چون باید میرفتم.
آهای بچه ازش خوب مراقبت کنا!آدامساتو با صدای این بفروش.
دستم رو نیمه بالا بردم میخواستم برش گردونم اما اون باید میرفت و من حق
نداشتم جلوشو بگیرم.
اون دور شد.دور.دور.دور.
مواظب خودت باش.
هنوز اونا داشتند حکم بازی میکردند اینبار حکم اونا رو به بازی گرفته بود.
چرا صداشو دیگه درنمیاری؟
من باز هر هر تو دلم میخندیدم برگشتم و به مریم و به عیساایکه هنوز خواب بود
نگاه میکردم.
اون سازدهنی تبدیل به قارقار شده بود یک ملودی جدید.

