چند وقته نه شعرم میاد نه متن نه داستان، زیاد به خودم فشار نمیارم هر موقع وقتش برسه خودش فوران
میکنه.
اما زندگی اونقدر برام قشنگ شده که جای نگفتن شعر رو برام پر کرده.
2ماه پیش بهترین دوستم بهم پیشنهاد داد یه پرنده بخرم میگفت پرنده آدم رو از تنهایی درمیاره.
من تا دیروز یاد نگرفته بودم که میتونم حرفامو به غیر از آدما به پرنده ها و کلا حیوانات بزنم به نظرمن
دوست داشتن واقعی و زندگی واقعی رو میشه از اونها یاد گرفت.اونها هم وابسته هستند هم نیستند هم عاشقند
هم نیستند.
دیروز با دوست عزیزم قرار شد بریم مرغ مینا بخریم خودش هم چند روز قبل خریده بود.
مرغ مینا حرف میزنه البته باید باهاش کار کرد و حرف زد.
دیروز وقتی اوردم خونمون اصلا صدا نمیکرد،اصلا بهم نگاه نمیکرد پشتش بهم بود.اما امروز صداش در
اومد.فقط هم صدای منو میشناسه.از دیروز زندگی برام یه معنای دیگه ای داره احساس میکنم دوستش دارم
و اون پرنده هم همینطور.دوستم میگفت مینا عاشق کسیه که عاشقش باشه.
با هم قرار گذاشتیم با میناهامون کار کنیم ببینیم کدومشون زودتر به حرف میاند؟
احساس میکنم دیگه توقعی ندارم.
ترس از آینده،ترس ازرفتن اطرافیان ومنفی بودن برام داره بی معنا میشه
دوست خوبم جمله خوبی برام گفت:همه آدما تنها هستند اماچیزی که هست و خیلی هم
ارزشمنده اینه که خودمونو داریم.
شاید یه کم تلخ باشه اما وقتی به عمق جمله میرسیم عشق واقعی رو درون اون میبینیم.چون دیگری
هم میتونه براش ارزش داشته باشه.
وااااااااااااااااای چقدر حالم خوبه!
دارم درسمو میگیرم.میدونم با نمره بالا هم قبول میشم.
پاییز امسال برام معنای دیگه ای داره .لحظه شماری میکنم که زودترزمستون بیاد و اونقدر هوا سرد بشه که
برم زیر پتو پاهامو تا بالا جمع کنم، بلرزمو درحین لرزیدن شعر بخونم.الان چشمهامومیبندم خودمو کنار