تبليغاتX
شاعر حرف!

شاعر حرف!

        خوانش شعر باران سپید عزیز همراه با شعر ایشان

 

همین روزها مونالیزا می شوم ... باور نکن!

 

دهان بر دستی  از گردن آویزان خودم را می کشم!

تا دست ها بالای سر ببرندم – سر ببرند.

هنوز دیر نیست ارزان شود – زنده، زنده  - حراج!

مرده شور سرانگشت هایم را ببرد ، برقصد!

گردن گرفته به گردنت می افتد، از چشم هایش هم- نگاه کن!

یادم آمد از عصر آب نژادم جفتی نداشت انگار که بردارد

یادم آمد که هنوز چیزی با یادم نمی آید که نمی آید.

از این در تا آن رو به رو رد پایت ولم نمی کند، بو می کشد

 یا کش از استخوانم در می رود حتما.

در  می رود ؟

یا اینکه جورابم سر قرار نیامده به گوشم زد: مگر برده ها همیشه خاموشند ؟

                                                           گوشواره ام کو ؟

بیا این چراغ مال تو!

 هر چه مهربان تر، تاریک تر

بی خود گوشم را می کشی مرد- تلقین نمی شود.

بگذار زندانی از تاریکی نترسد

بگذار کربلا یادش نیاید

بگذار از سنگینی سینه اش سیر نشود.

خاک را مشت می کنم ، یادگار روزهائی که برای خودم کسی... نبودم.

کسی که  از این کلمات دارد می زند بیرون، من نیستم.

کنارت می خوابانمت ، روی صلیبی که  سر در می آوری - هی!

حکم می کنی ، توی دلم تییییرررررر ... تا جوخه دیگر، خلاصی ممکن نیست

چقدر خرمگس توی کله ام  وول می خورد ... بیا همین جوری رنگم نکن!

من از مونالیزا که کمتر نیستم

 فقط  از تابلو شدن می ترسم!

 

خوانش

 

باران عزیزم من زودتر از اینها باید  این خوانش رو  می نوشتم طبق قولی که داده بودم اما نشد امیدوارم این تاخیر مرا ببخشی بخاطر مشغله  ای بود که خودت بهتر می دانی و اطلاع داری.

 

وقتی شعر را خواندم در ذهنم به این رسیدم که می تواند روایت و به تصویر کشیدن جریانی در یک تابلوی نقاشی باشد و در زاویه ای دیگر صحبت از مرگ انسان باشد .البته در بین سطرها و گفتگوها با کشمکش مولف ویا بهتر بگویم انسان با اتفاقات می رسیم

دهان بر دستی از گردن آویزان خودم را می کشم!

پایان زندگی که در اولین سطر بر روی تابوتی آغاز می شود و قبول مرگ توسط خود کسی که زندگیش پایان یافته.

تا دست ها بالای سرببرندم- سر ببرند

آگاهی دیگران از این واقعه

فعلها در این سطر ها از آزادی خاصی برخوردارست : میکشم- سرببرندم-سرببرند که با بکار بردن هم فتحه و هم ضمه می توان معنایی تازه از سطرها درآورد که هیچ آسیبی به شعر نمی زند.

هنوز دیرنیست ارزان شود زنده،زنده- حراج

واقعیتی که برای همه ما می تواند باشد. تاویل من این است که این سطر به ضرب المثل هنوز کفنش خشک نشده می رسد. همه چیزش به تارج رفت . بی وفایی اطرافیان

و همینطور مرده شور سر انگشت هایم را ببرد،برقصد!

این سطر با ظرافت و زیبایی به رسم مرده شورها که هنگام شستن مرده زیورآلاتی از مرده بر می دارد را نشان می دهد.

ما در این سطر بینامتنیت ومنطق مکالمه را بخوبی می بینیم. مکالمه بین یک جریان قدیمی و گذشته و بکاربردن همان جریان با شکل و یا پرسشی تازه و امروزی که مارا به همان گشته می برد.

گردن گرفته به گردنت می افتد،از چشم هایش هم نگاه کن

اینجا شخص اصلی ماجرا یک لحظه ایست می کند و خودش را از گفتگوها در این جریان دور می کند و جایش را به مرده شور می دهد. در این سطر مرده شور خودش را توصیف می کند. بعد از آن دوباره شخص اول می آید.

یادم آمد از عصر آب نژادم جفتی نداشت انگار که بردارد

در اینجا یک جریان تازه اتفاق می افتد . با این سطر یک فلاش بک خورده می شود به اولین ساعتی که انسان بدیا آمده و بریدن بند و با بریدن بند ناف زندگیش شروع می شود و الان روی تابوت است البته.

یادم آمد که هنوز چیزی با یادم نمی آید که نمی آید

در این سطر ما در دوران کودکی بسر می بریم

با سطر یا کش از استخوانم در می رود

در می رود؟

به دوران نوجوانی و استخوان ترکاندن می رسیم

از سطر بعد اتفاقاتی که در این دوران و بهتر بگویم در دنیای نوجوانی می افتد را توضیح می دهد

مگر برده ها همیشه خاموشند؟

گوشواره ام کو؟

تعلق نداشتن انسان به یک جا و تلاطمی که می تواند داشته باشد و گستاخی وجسارت در مورد سوالهایش ،اطرافیانش و ساکت نشدن در مورد مسائلی که پیش می آید.البته متناسب با دوران نوجوانی.

بیا این چراغ مال تو!

هر چه مهربان تر تاریک تر

رو به افتادگی و عبور از گستاخی دوران نوجوانی می باشد و آغاز یک دوران تازه که با هر چه مهربان تر،تاریک تر بیشتر نمایان می شود که کاملن جسارت را در خود می کشد و با این کشته شدن جسارت، و شروع شکایتی که فریادی ندارد با سطرهای بگذار کربلا یادش نیاید

بگذار از سنگینی سنه اش سیر نشود به اوج می رسد..

سطر    بگذار کربلا یادش نیاید

هزاران حرف در این سطر مستتر است و بینامتنیت هم در این سطر خیلی زیبا هویداست. تاویل من در این سطر صبر و استقامت که بطور آشکار و در یک لایه پیچیده لمس می شود.

خاک را مشت می کنم ، یادگار روزهایی که برای خودم کسی... نبودم

برگشت به جسارت و گستاخی قبلی را نشان می دهد اما این جسارت تفاوت بسیاری با دوران قبل دارد در اینجا پله های زیادی طی شده و تجارب فراوانی بدست آمده و ریشه اش شروع همان افتادگی در بدو ورود به این دوران بود. این جسارت با معنای بیشتری همراه می باشد . با دنیایی از حرف است. حرفهایی که در شکایتی بدون فریاد لانه کرده بود

فریاد این شکایت با سطر کنارت می خوابانمت روی صلیبی که سر در می آوری- هی!، در می آید

سطر حکم می کنی، توی دلم تیرررررررررررر تا جوخه دیگر خلاصی ممکن نیست

از کلمه تیر با تکرار حرف "ر" که موسیقی زیبایی در شعر ایجاد کرده و تاکید بر حرفهای درونی شعر.

با آوردن کلمه حکم که هم می تواند حکم بازی ورق و هم می تواند حکم به معنای همیشگی باشد،طنزی را بوجود آورده. لبخندی طنزآور که همراه با یک غم و اندوه می باشد.

و همینطور سطرهای     بگذار کربلا یادش نیاید

حکم می کنی ، توی دلم تیرررررر تا جوخه دیگر خلاصی ممکن نیست

به رابطه دال و مدلول می توانیم برسیم

کربلا و تصویر ذهنی و مفهومی که از آن برای ما بوجود می آید

و حکم ،دل،تیر که این ها استفاده از نشانه در زبان این شعر می باشد که ما را به جریانات مختلف سوق می دهد که تعدادی از آنها به تاویل من گفته شد.

از سطر چقدر خرمگس توی کله ام وول میخورد می تواند اشاره به نقاشی پشت کتاب رمان خرمگس باشد که این نقاشی بطور خاصی رنگ شده که اینجا شخصیت اصلی نمی خواهد مثل این کتاب رنگ شود. نمی خواهد به تکرار دورانهای گفته شده برسد. می خواهد کشف تازه ای کند  می خواهد به کشف نو برسد حتا با سطرهای

 من ازمونالیزا که کمتر نیستم

فقط از تابلو شدن می ترسم!

همه چیز را زیر سوال می برد.این همان جسارت معنادار و عمیق و ماندگار است.

این شعر زبانمندی اش را حفظ کرده. در عین حال در که توجه بسیاری به زبان شعر شده و به قول برخی دوستان که گفته اند این زبان فقط به پوسته و ظاهر و ساختمان ظاهری اشاره دارد اما ما می بینیم ژرفای شعر آنقدر وسعت دارد که زیبایی را چند برابر کرده .

مگر می شود یک ساختمان را تنها به ظاهرش توجه داشت بدون در نظر گرفتن پی و ریشه و اسکلت بندی آن؟!

این دو مکمل هم می باشند. شاعرانگی،زبان،ساختمان ظاهری،معنا و موسیقی...

بارانم برایت آرزوی موفقیت روزافزون دارم.

نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:54 توسط راحله حدیدی | |

 

بگو! بگو!

از چیزی که در لای این حرف بیرون می کشید

تا خاطره ای که قبل از آمدن از تو مانده است

کدام از تو بیشتر می تواند بماند؟  اینجایی که من نشانه رفته ام - ها ؟

 

آقای محترم !

فقط یک طرف این زمین را تو بردار  طرف دیگر صورتت را می بینم 

آهان ! همان که خودت رویش ایستاده ای خوب است – بد نیستم .

من هستم که  لقب شوالیه به تو داده ام جناب مترسک !

اجازه دارم طرف خودم را بگیرم؟

نه ! این مترسک ، مندرس شد

فحش می دهد توی وبلاگ ها و می خواهد نامی به در ببرد

جان که ندارد از اینکه مزاجش چگونه است شما بخوانید :

بیرون روی دارد حتما.... ازنمی گویم حالاچی ( دیوار حاشا زیر آوار است - یارو!)

 

این  را ولش کن دختر، از خودت بگو!

من خوب نیستم ، « مترسک»« مندرس» شد و آزاده  توی این  چوب گیر است

یا ازاینکه باورکنم این مترسک پیر شد و باید از مزرعه برود – برو!

 

تهران همیشه جای دنج دارد (بیا لطفا . . . )

حتا همین تیرهایی که به آسمان بسته اشک می ریزد

داوینچی از گالری همسایه بیرون زد ( این دیگر کلیشه شده- نه؟)

من فکر می کنم که می خواهد برود مونالیزا را دوباره نبش عکس کند

من فکرمی کنم خنده های او را کسی ندیده بگیرد بهتر

شاید  آخرین شام هم مسیح با دست های تو ... سفره را بکش وقت افطار است راحله!

 

حالا مونالیزا روی گور داوینچی  هر چه می خواهد گریه کند

دستمالم را برداشتم ، دستی به سر و روی سپیده بکش دوباره!

تهران همیشه خیال بزرگتر دارد از جایی که من ایستادم – ایستادم .

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 19:13 توسط راحله حدیدی | |

Design By : Night Melody