نقطه سر حرف!
خط هاي لي لي به بچگي ام ايمان ندارند ــ باور كن!
كاپشن اش را به عقد صندلي خالي درآورده ــ بدون عنوان سر ِ خط !
چيپس و ماست را بسته به ناف اين ميز ــــــــ نريز!
ساكت مينا !
اين روزها «حسن» حوصله ندارد
با اين جيغ و داد آسمان تهران ابري نمي شود ــ نقطه سر ِ حرف !
مگر تو از اين قفس بزني بيرون.
كنار اين تلويزيون بنشين
خاطرات « حديدي » و « دباغ » ديدني تر است.
انقلاب كنترل نمي خواهد ، تلويزيون ! ــ نقطه سر ِ خط !
چه فرق مي كند عصاي پدر در خيابان يا « در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد » تنم؟
اين ها هيچ ربطي به برف مانده در حياط ندارد.
با اين سفينه كه توي آسمان كاشتي هواشناسي از سال بعد هم خبر مي دهد.
بگذار زمستان از شمال بوزد
و تنگه هرمز را همانطور تنگ در بغل بگيرد ــ نقطه سر ِ خط !
چرا اين همه دور بروم؟
امشب هواي باران به سرم نباريده است.


