« احسان مهدیان »
ردشدم؟
ازكفش هايي كه هر مقصدي را به پايم ترجيح داد
سوال بي ربطي نبود از بودنم كنا ر!
يك شب كه در برهنه گيج مي زدم چه ساعتي درخواب كار مي كند؟
چند انگشت به ازدحام كردم كه حلقه ها ببندم بندم !
چند ماه از پنجره رد مي شدند در پشت راه
گريه هاي تو در اين ناوداني به قصد دريا بار مي زد نمي زد ؟
چرا هر شب مي شود در استخدام خواب در نيايد ، نمي آيم
اتاق تا دلش خواست چرخيد و چرخ تا حرصش بماند مانده
حساب از سرم گذشته تا يك قدم عقب تر پشت من نبود
ضرب كه مي كنم از كله ام سيگار فـوران مي زد
استكانِ آخر از چه تختي تا دهان خالي ام دره كرد
تـُف تا دم دماي صبح از اينكه پرتاب شود ماسيده ام به سايه ات
تا راهي براي ديدنت نه !
الكل براي مرده ماندن است
چشم ها را نبايد شُست سهراب!
تا بچه اي كه روي اين شكم باد كرده رد شود
يا پدرت دراين لحظه كات ! (صحنه برگشت / رستم بميرد )
ديگراستخوان هايم ازصليب گذشتند چه برگردم چه برگردم
ديگرمجال چه وقتِ سرمي تراشد نيست
توبا جنين ، از طفل اين خانه درالكل قورت مي رفت
با مرگ مهربان هستند وقتي بميرم
دنيا هنوز براي بي تو نبودن نيستم !
تِرنزن به حال زنده ام دوباره درمرگ مي شود نشست ؟
آ وووووووووووووووووو خانه به حال هرچه نيست تا مي كند !
«فاضل شيرزادفر»
(1)
نگفتم عاشقت شدم !
با همه ي چيزهايي که ديده اي
در بي کسي هايي که گفتي
در بي قراري هايي که نيامدي
پرده هايي که مي خواهد از نمايش بردارم
بازيگر اصلي تو هستي ؟
...
نقشي که نداري در انگشتم ريخته
روي سنگيني اسمي که حک کرده ام
بلند شو !
نمايش تمام شد عزيزم
دنبال نقش ديگري برايم باش!
(2)
مهم نيست
در شناسنامه ام کوپن چند نفر نشسته باشد
کافيست دل داده باشي به اسمي که در
برگه هاي نامه ام نوشته
من خواب ديدم که چشمهايت چپ شده
و در همسايگي ام در خوابي رفته اي
هيچ سگي پارس نمي کند
سلماني براي ريش گردنم را مي زند
و ريش براي مرد بودنم بلند شد
چار زانو مرا صدا کن
صدايي که شب از گلو بيرون نمي دهد
فردا پيري بهار را در باد داده ام
« باران سپید»
پیاده ، رو به خانه ای که عمودیم بخواهد یا افقی
دیگر بندی هیچ شرطی نمی شوم، می فهمی؟
رهایم کنی هم بند از بندم بسته!
سیاه یا سفید اين دفتر از جايِ خالي ات سر درمی آورد
تب لای کلماتم، داغ داغم روی پیشانی!
حالا ديگر نانت را بچسبان!
به نرخ روز هم گرانم .......می فروشی؟
بازار خودفروشي از آن سويِ سويِ سويِ ...
ليلا ، آخرين فرستاده اي نبود كه از سويِ سويِ سويِ ...
اين روزها خورشيد هم از سويِ سويِ سويِ ...
چرا يقه ام را گرفته اي مرد ! اين راه ازكجا سرم را درآورده
نسخه آخرت هم بپيچد لای لباسی که ندوخته تا ابد می آید.
اين ساعت که صد ضربه می رود از سينه دربزند
با زمانه است كه غریبگی ام گرفته يا اينكه شب ها درازتر شدند
کورمالِ آخرین نفس ، بخار چشم هايم را دست به عصا
توی هیچ تصویری تکرار نمي شوي ـــ باور کن!
شطی که رنج انگشت هایم را مچ می گیرد
کوتاه ترين پنجره اي كه به انگشتم سوار است
روی هیچ طالعی كه رنگی نبود ــ سواره برو!
ازخط پيشاني ام چارنعل مي تواني بگذري
حتي اگر همه ي سیاه ها سپید بنویسند.
اگر هم بيايد باران را در اين شعر خيس نگه دارد
من ، وسوسه اي عقیم شده است ــ همین!
« راحله حدیدی»
زبانی تا می خورد تا
وو........ وول که درازی اش به تو قد نمی دهد
شکم می کند که می روم از آب می رسم
روی همین که از سکه ها خط می خورد بردی؟
تو بردی !!!
تا سر بقال را تاس بخرم و فال بمالم به این دیوان
شیره ایی ها از پاکتی که روز را روزی به چند؟ چند !
(شانسی-شانسی) ؟
آب از روی کلمه سر رفت نیامدی که سر به سرت بگذارم
کلمه از سر رفت باز هم آسمان به زمین نگاهی ندارد
از چشم های تو که بیرون نرفته ام
چشم های تو در این کاسه جا افتاده جا افتاده
تو در توی سیاه و سفید این تلویزیون مجانی است
در لاکم همین که پشت می کنم آب می کشم به دریا
باران از صفر هم بالاتر می تواند عاشق نباشد
شعری با یک اتوبوس یا پا در رکابی که شاگرد
دراز می کشم با اینکه تنم به روی زمین نیست
زمانی به چین نقطه... به اندازه ای هست که نباشد
فعلن از فعل بگذریم
باران پشت خط است.
«لیلا حکمت نیا »
سر و گوش لیلای نخودی را به آب ندهم ... چه كنم؟
از کودکی مخم مانده که تاب دارد و دلم که تاب نمی آورد.
سرسره ها بی تقصیرترند
کفش هایم به ریگ عادت ندارد ......سنگ نزن !
بچگی ام از دهان همین موریانه بيرون زد تا جائي كه بيرون زد.
سیاه نه ... سپيد ؟ .... نه ... خاكستريم كن!
از تو بر می گردم که گشته باشم ...بچرخ !...
هر دایره ای که زمین نمی شود عزیز خودت بچرخ!
گردنم از اين استخوان گرفته تا مو نمی زند
نمی آید /می آید/ آید ....اصلاً چی عایدت می شود ؟ها ؟
درجدال جدول خیابان پای قلم شده ام حل شدنی است
بزرگ شدم که بدم بيايد از همـ/سایه ها
جانماز از همین آب بزند بیرون
کفر نگويم کفاره مي دهم ـــــــ به جهنم!
آتش آتش به جانم که خر/ منم !
می ترسم !
از اين همه گرمائي كه عاشقم شده بماند!
( هنوز قافی مشترک در من در تو به غلط کردن می افتد )
گره گره نگاهم به چشم هایت کور شده
هر چه قدم بلند تر دلم تنگ تر مي زند
روده ها محض پیچاندنت راست نمی روند ....بیشتر بمان!
به گردی همین کره ، توان ماندنم نیست .... مي فهمي؟
باید گرگ نشده این روزها ... توبه !
من سال هاست انگشت اجازه ام بالای دست زیاد می رود .
دلت را گرفتم که دل گرفته باشم ــ باشد ؟!