اين تسبيح خيال ايستادن ندارد
هنوز چشمم روي دل خشك شده
و در دورترين سايه ها پايم نزديك عصا مي دود
انگار همين ديروز بود پير شدم... نه؟
نمي دانم عاشق باشم، شاعرم يا شاعر باشم، تنها؟!
با همين گور تن به تن مي خوابم... عقدنامه هنوز پابرجاست!
گوش كن پدر ! مادر دل به خاطره هايش داد که پير شد
تو به كدام آب دل بستي؟- اين دريا حرفي براي غرق شدن ندارد
باران بزن! اين شعر پر از خشكي ست
لال شدم از بس واژه ها حرف مي زنند
اين تسبيح خيال ايستادن ندارد، ذكر بچرخان!
من که ثانیه هایم را پای خدا نشسته ام ، باور كن گير ندادم.
اين سطر هم تو را نمي آورم تا پايان ِ این نامه برسد.
چشمت را ببند! كور شدم، مي بيني؟
براي زليخا شدن راهم به خاكي می زند ، چقدر مي دوي؟
نمي دانم چقدر با این تـِز و بوي ادكلنت بزرگ مي شوم؟
اعتراف می کنم:
بيدار مي مانم، بيدار مي مانم، بيدار، بيدا، بي...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 21:57 توسط راحله حدیدی
|

